...او نـــــــــــــزدیـــک اســت
دل شوریده ما, عالم اندیشه ماست
باورم ميشود كه بستهشده، همهي آسمان آبي من شايد اين گفتگوي دامنهدار، اين قطار مسافر كلمات ملوانان شعر را بگذار، همصدا با سكوت من باشند تازگي سنگ كوچكي شدهام، كه سر راه اشك را بسته راستي شكل شيشه هم شدهام! نور در من شكست،ميبيني؟ كاش ابري به وسعت دريا، آسمان را به حرف ميآورد - می ترسم یا رب، این آب حیات از چه وطن می جوشد؟ عجب، این غلغله از جوق ملک می خیزد؟ چه سماع است که جان رقص کنان می گردد؟ ما همه اکبر لیلا زادیم!!! قبول کن دل من لکنت زبان داری دیده ی عقل مست تو، چرخه ی چرخ بست تو جان ز تو جوش می کند، دل ز تو نوش می کند خمر من و خمار من، باغ من و بهار من جاه جلال من تویی، ملکت و مال من تویی بی تو به سر نمی شود -لحظه ديدار نزديك است -گفته اند نزديك است، گر من بي خبر از عشق گذارم تو خودت ميايي - چیزی نداشتم که کنم پیش کش، به جز - بی تو این جا همه در حبس ابد تبعیدند... - بر قامت دلربای مهدی صلوات. پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم به فال نیک بگیرم بهار را تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند - پلک هات رو ببند و باز کن، شب های قدر و ماه مهمانی خدا هم تموم شد!!! - بیا جوجه هامون رو بشمریم!!!
گاه چندين هزار جمله هنوز، همهي حرفهاي آدم نيست
و كسي كه تمام من شده بود، باورم ميشود كه -كمكم - نيست
در دل درهها سكوت كند، با عبور از پلي كه محكم نيست
زيردريايي نشسته به گل، جاي آوازهاي باهم نيست
غم سيل از سرم گذشته ولي، سنگ كوچكشدن خودش غم نيست؟
سنگم و شيشهام غمانگيز است، هيچ چيزم شبيه آدم نيست
تا ببيني كه پشت اين همه كوه، حرفهاي نگفتني كم نيست
.
.
.
ته نوشت:
امروز بیشتر از دیروز
حتی بیشتر از همه ی روزهای گذشته
می ترسم بمیرم و ناتمام بمانم...
- خدایا، عمر مرا نیمه تمام مگذار
یا نسیمی است کزان سوی جهان می آید؟
یا رب، این نور صفات از چه مکان می آید؟
عجب، این قهقهه از حور جنان می آید؟
چه صفیر است که دل بال زنان می آید!
.
.
امـام رضــای مهربونم
تـولـدتـون مبـارک
.
.
.
ته نوشت:
- دیروز 7 آبان ماه بود.
دو سالی می شود که دیگر نیست.
دو سالی که هنوزم که هنوز است وقتی شعری از او را زمزمه می کنی
در بهت نبودنش غرق می شوی و نمی خواهی باور کنی
که گوشه ای آرام در زادگاهش به خواب طولانی رفته است.
- خدایش رحمت کند قیصر را.
و معلم آرام
اسم ها را می خواند:
اصغر پورحسین
پاسخ امد حاضر
قاسم هاشمیان!
پاسخ آمد حاضر
اکبر لیلازاد!!!
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله ی سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شگفت
همه پاسخ دادیم
حاضر
.
.
.
ته نوشت: خدایا راه راست را به سمت ماکج بفرما!
شب ِ دلخون شده از ناله ی مرغابی ها
شب ِدلشوره ، شب ِ بغض، شب ِ دل نگران
شب ِبی میلی ِ لب های موذن به اذان
معنی داغ پدر را چه کسی می فهمد
دامن و حلقه ی در را چه کسی می فهمد
کوفیان گر چه که از غصه ی او دلشادند
"دوش وقت سحر از غصه نجاتش دادند"
-
نخل خم شد سر ِ هر کو چه و لالایی خواند
چاه در گوش زمین قصه تنهایی خواند
نه فقط کعبه ترک خورد که مولا آمد
آن شب از فرق علی کعبه به دنیا آمد
آن شب از فرق علی کعبه پلی زد به بهشت
چه مراعات نظیری ست علی ،کعبه، بهشت
نفس سرد خدا، سر زده در صور دمید
"و زمین بار امانت نتوانست کشید"
.
.
.
ته نوشت:
عجب صبری خدا دارد!!!
خیلی وقت است گریه نکرده ام
خیلی وقت است دستم از آسمان کوتاه شده
خیلی وقت است دلم می خواهد برای کسی حرف بزنم
حرف ها روی دلم تلمبار شده اند، آن قدر که به نگفتنشان عادت کرده ام!
.
.
.
ته نوشت:
و این روزها دلم به مهمانی خدا و شبهای قدر گرم است
آیا دستم به آسمان می رسد؟؟؟!!!
تنها بستن دهان به روی "غذا" نیست
که بستن دل به روی "هوا" هم هست.
.
.
ته نوشت:
هر چه با زمین فاصله بیشتر بگیرید، هوا کمتر می شود
اگر آسمانی شُدید از اسارت هوا رسته اید.
اگر چه قصد ارادت به آسمان داری
برای عرض ارادت به آسمان آیا ؟
شبیه چلچله ها نغمه در دهان داری
.
.
بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود
گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمی شود
عقل خروش می کند، بی تو به سر نمی شود
خواب من و قرار من، بی تو به سر نمی شود
آب زلال من تویی، بی تو به سر نمی شود
بی تو به سر نمی شود
.
.
ته نوشت:
باز من ديوانه ام مستم
باز مي لرزد، دلم ،دستم.
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را ،تيغ !!!
هاي! نپريشي صفاي زلفكم را ،دست !
وآبرويم را نريزي، دل!
-اي نخورده مست –
لحظه ديدار نزديك است.
دیوان شعر مختصری پیش چشم تو
تولد مهربان سالار ، حضرت مهدی (عج) بر همه مبارک باد
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
آن برگ های سبز سرآغاز سال کو؟
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟
.
.
.
ته نوشت
- چرا جوجه ها رو همیشه آخر پاییز می شمرن؟؟؟
یه بار هم آخر رجب این کار رو انجام بدیم !!!
شهید شده ای و داری برای خودت توی بهشت عشق می کنی
بارها برایت نوشته ام اما هر بار نیمه رهایش کرده ام
نامه های نخوانده قبلی نصفه ماند چون من باز مشغول شدم به آنچه که لازم نبود
این روزها حال و هوای شهرمان، نه کشورمان، بهتر است بگویم مردمانمان،
وای خدای من چرا بی راهه بروم حال و هوای دل هایمان عجیب خراب شده است...
این بار تنها برای تو نامه می نویسم که خیلی کم دیده شده ای
تخریب چی زمان جنگ سلام!
نامه شروع نشده می پرسی چرا زمان جنگ، د عجله نکن، برایت می نویسم
من یکی از همان نسل سومی هایی هستم که بارها و بارها متهم شده ام به بی اعتقادی
نسبت به آنچه تو برایش جنگیدی ... من یکی از همان هایی هستم که دیده ها را فقط شنیده ام
دوستان جامانده ات برایمان گفته اند، با قلمی یا قدمی ...
شنیده ام از لحظه های اعزام، از ساعات شیرین عشق بازی هاتان با پروردگار
شنیده ام از عملیات ها، پروازها، مین ها و... اما نوبت از تو که می شد
رنگ چهره ها برمی گشت، اشک بی اجازه وارد حریم چشم ها می شد....
برایم سوال بود، چه فرقی می کردی تو!
تو هم مثل هزاران شهید که جام شهادت را نوشیدند، پرواز کردی دیگر ...
چه فرقی می کند با ترکش شهید شوی، پودر شوی ، شی های تانک ها بدنت را له کند یا مثل تو!
فرقش را نمی فهمیدم تا اینکه قصه انتخاب پیش آمد!
تو و پروازت ذهنم را مشغول کرده اید!
زندگی شیرینی داشته باشی، چشمانت را ببندی،
این سوی سیم های خاردار خوشبختی منتظرت باشد
و تو با هر سختی آن سوی سیم ها را انتخاب کنی!
چشم انتظاری سخت است، تو حال مادرت را خوب می دانی،
آخر با شروع هر عملیات چشم انتظار دیدار محبوبی.
نوبت انتخاب توست کسی به تو رای نمی دهد
خودت داوطلبانه می پذیری تا عاشقانه برای معشوق ذوب شوی.
تخریب چی ، خودت را، آرزوهایت را، زندگی ات را، خوشبختی دنیا یی ات را
( از دید خیلی ها خراب می کنی) تا همان خیلی ها بمانند!
وقتی خیلی قبل تر چشمانت را بسته بودی تا دیگر، دیده نشوی و دیگری دیده شود.
پل شدی، ذوب شدی، نردبان شدی برای دیگری، تا دیگری بماند و تا ایران بماند
تا اینجا من حرفی برای گله دارم، اما ...
نمی دانم !!!
مانده ام مانده ام بین روزگار خودمان با تو!
تعجب نکن ، روزگار 30 سال بعد از دفاع مقدس هم تخریب چی دارد
اما هیچ یک از کارهایشان شبیه تو نیست، مرد و زنش هم زیاد فرقی نمی کنند
آن ها فقط آمده اند برای خراب کردن
البته نه خراب کردن مین هایی که دشمن جاسازی کرده، نه!
آن ها دیگران را پل می کنند، تا خودشان بمانند
چه بگویم... حال من که از این فضای پر از خرابکاری بد شده دوستان شیمیایی ات را نمی دانم.
می دانم متهم می شوم به یکسو نگری اما خیلی مهم نیست!
تخریب چی زمان جنگ!
خوشا به حالت، یاد گرفته بودی ساختن را.
.
.
.
.
ته نوشت:
این مطلب رو یکی از دوستان نوشته از من خواستند
که تو وبلاگم قرار بدهم اما به دلیل امتحانات با تاخیر این کار رو انجام دادم
هر چند انتخابات داره تمام می شود اما...
پا به عرصه هستی می گذارند و می گذرند
اما، کم هستند کسانی که بعد از رفتن شان
نام شان، جاودانه تر می شود
امام از جمله ی آن هاست
.
.
.
.
ته نوشت:
14 خرداد ماه 1368
فقط دو سالم بود
هیچ خاطره ای از اون روز ندارم
...
14 خرداد ماه 1388
الان 20 سال از اون روز می گذرد
و من با خاطره های آدم های دور و اطرافم،
مجلات و روزنامه ها و مستند های تلویزیون
دانسته هایم راجمع می کنم و تمام تلاشم را به کار می گیرم
تا مانند تمام کسانی که سال 68 آدم بزرگ بودند،
خاطره ای را برای همیشه در ذهنم ثبت کنم.
| Design By : Night Skin |

